داستان بکارید تا جهان شکوفه دهد النا پریکلئوس
روزی روزگاری کودکی به دنیا آمد که آرزو داشت بهتر از قهرمانان داستانهای پریان زندگی کند؛ قهرمانانی که تا ابد «به خوبی و خوشی» زندگی
میکردند. کودک بزرگ شد و تغییر کرد، کتاب خواند و دنکیشوت شد که با آسیابهای بادی میجنگید، آلیس شد که شگفتیها را جان میبخشید، رابین هود شد که جنگلها را نجات میداد و گرگی شد که گلههای آوازخوان را زیر نور ماه گرد میآورد.سالها گذشت، اما جهان همچنان دستنخورده ماند، بیآنکه تغییری که رؤیایش را داشت رخ دهد. با این همه کودک توانست جهانی نو در باغ بسازد؛ جهانی پر از چیزهایی که برایش عزیز بودند.سالهای دیگری هم گذشت،و چون کتابها خرد را در جانش زمزمه میکردند، کودک دانست باید چه کند.پاییز از راه رسید. کودک زمین را شخم زد و بذرها را کاشت.زمستان آمد. صبوری کرد و منتظر ماند تا فرش سفید آب شود و در همنشینی کتابهایی که جوانه میزدند پرورش یافت.بهار که شد، برگهای نو از ساقهها سر برآوردند. تنهی درختان ستبر شدند، شاخهها کش آمدند و غنچهها جوانه زدند. جان کودک شکفت و پُر از عطر و رنگ شد.و تابستان؟زمان قایقها، کشتیهای بادبانی، بالنها و دوچرخهها… زمان سفرهای دور و دراز!اکنون کودک به یقین میدانست که راه تغییر جهان این است: کاشتن. پس داستان جادویی میکاشت، بذر واژهها را میپاشید، شگفتیها را درو میکرد و خیال را آب میداد،و این چنین شد که داستانها رشد کردند و گسترده شدند.سپس؟کودک با عشق هرس میکرد و دستهگلهایی به رهگذران میبخشید: گلهایی از صلح، امید، نیرو و ایمان به ناممکن.گلهایی از معجزههای کوچک برای همه.هر بهار، در دوم آوریل، داستانهایی که کاشته بود، جهان را پر از شکوفه میکردند.آه، و در کارگاههای باغبانی حکمتِ کاشتن را با کوچک و بزرگ سهیم میشد.و باغ کودک باغ امید شد،حیاطش حیاط شگفتیها،چراکه جادوگر همیشه بر جای خود میماند تا رشتههای سرخ داستان را در نسیم بگشاید.
مترجم: شیوا حریری